X
تبلیغات
بازی تراوین

بسم الله الرحمن الرحیم
وإِن یَکادُالّذینَ کَفَرولَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرٌلِلعَلمین 


اینم چند تا عکس بدون شرح از تعطیلات











[ پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ] [ 05:35 ] [ رضایی ]

عزیزدل مامان شما الان حدود یک ماهه که به کلاس ژیمناستیک میری


و کم کم داری تبدیل میشی به یه ژیمناست کوچولوی حرفه ای!


عاشق حرکات این ورزش شدی با اینکه اولش خیلی برات سخت بودن


امیدوارم موفق باشی عزیزم

[ شنبه 28 دی 1392 ] [ 18:44 ] [ رضایی ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 4 دی 1392 ] [ 01:48 ] [ رضایی ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 20 آبان 1392 ] [ 03:27 ] [ رضایی ]

عزیز دل مامان اومدم اینجا بنویسم که شما از قبل ماه رمضون دیگه اون زبانکده قبلی نمیری و علتش هم فقط زیاد بودن مسافت و گرما و ماه رمضون بود وگرنه که من خیلی از کارشون راضی بودم و شما هم اونجا رو دوست داشتی

قرار بود این چند ماه گرم شما بری همین زبانکده کنار خونمون تا اینکه ببینیم چی پیش میاد

تا حالا که ترم 3 رو داری تموم میکنی که عالی بوده و خدا رو شکر خیلی راضی بودیم

و اگر اوضاع همینطور ادامه داشته باشه دیگه تغییرش نمیدیم ان شا الله 

[ پنج‌شنبه 31 مرداد 1392 ] [ 18:37 ] [ رضایی ]

خدایا به خواب پدر من آسایش

به بیداریش عافیت

به عشقش ثبات

به مهرش تداوم

و به عمرش برکت جاودان عطا کن

شکرانه اش با من

[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 17:02 ] [ رضایی ]

عزیز دل مامان  شما آموزش زبان رو به صورت منظم و توی یه کلاس زبان که بیشتر شبیه مهد هست! و با دو سه تا دوست هم سن خودت شروع کردی و خدار و شکر خیلی به تیچر و همکلاسی هات علاقه  پیدا کردی..فقط تنها سختی کار مسیر طولانی هست که هر جلسه باید بریم و برگردیم

برات بهترین ها رو از خدا می خوام

[ یکشنبه 18 فروردین 1392 ] [ 09:21 ] [ رضایی ]

عزیز دل مامان چند روزه که شما رو مهد گذاشتم و برخلاف تصورم خیلی خوشتون اومده و اونجا  رو خیلی دوست داری جوری که برعکس بچه های دیگه باید با هزار ترفند راضیتون کنم که برگردی! 

و خیلی زود با دوستها و مربی اونجا صمیمی شدی و از همون روز اول  اصلا نیازی به  بودن من توی مهد نداشتی 

اما چه کنم که احساس مادری و دونسته های اندکم  مجبورم میکنن که بی خیال مهد بشم ..نمیدونم !شاید چند روزی رو به صورت ازمایشی ادامه بدم بلکه نظرم عوض شد یا اینکه راه حل بهتری برای تنهایی شما به ذهنم رسید


پ ن:چند روزی که آزمایشی مهد رفتی متوجه شدم که محیط مهد فقط از نظر پر کردن تنهایی خوبه ولی معایب زیادی هم داره ترجیح دادم ادامه ندیم و تنهایی شما رو با پارک و مهمونی رفتن و ثبت نام تو کلاسای مختلف پر کنیم

[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 04:17 ] [ رضایی ]

امروز من و شما و بابا جون  برای دیدن همایش شاهنامه خوانی بختیاری رفته بودیم  و اونجا براتون لباس محلی هم خریدیم


شما کلی از دیدن مراسم و مخصوصا ساز محلی  لذت بردی عزیزم

[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 16:05 ] [ رضایی ]


تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر!

مادر شدم او پاره جان شد،خدا را شکر

شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من

لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر

من باغبان تازه کاری بودم اما او

یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر

او آمد و باران رحمت با خودش آورد


گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر

سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم

شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر

مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است

دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر !!!


تولدت مبارک عشق کوچولوی من ..... ان شا الله 120 سال سالم و شاد در کنار عزیزانت زندگی کنی همه ی وجود مادر











[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 12:19 ] [ رضایی ]

   1    2    3    4    5      ...    9    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 48545