X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بسم الله الرحمن الرحیم
وإِن یَکادُالّذینَ کَفَرولَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرٌلِلعَلمین 

از زبان یک مادر 



کیفش را چندین بار چک کرده ام، مدادها، دفترها، پوشه ها، پاک کن، مدادتراش، خط کش، کتابها لیوان و جامدادی را در کیف گذاشتم، همه را برچسب زده ام، لباسهایش آماده است، بیشتر از اینکه دلم شور وسایلش را بزند، دلم شور آمادگی روح و روانش را می زند،  هفت سال اول تمام شده و من اضطراب دارم که نکند کم گذاشته باشم، نکند در حقش ظلم کرده باشم، میدانم کوتاهی کرده ام، 

گاهی کم طاقت شده ام،

 گاهی فریاد زده ام،

 گاهی آنقدر کارهایم زیاد بود که برایش کم کتاب خواندم،

 حالا با سواد می شود و 

من در حسرت کتاب خواندن می مانم، می دانم کم همبازیش شدم، 

چقدر برای ریخت و پاش اسباب بازی ها غر زدم. و چقدر صبور بود و

 چقدر مهربان که با همه بدی هایم بازهم عزیزترین برایش بودم، 

چقدر صبر و تحمل و قناعت از او یاد گرفتم.

دلشوره عجیبی دارم، حسرت می خورم و اشکم پشت پلکهایم خفته و بغض در گلویم پنهان شده،

 هنوز تصور اولین لحظه در آغوش گرفتن طفل سه کیلویی کوچک و ضعیفم اشکم را جاری میکند، ضعیف بود و ناتوان و من اشک می ریختم و دعا میکردم سالم باشد و زودتر رشد کند.

این هفته عکس ها و فیلم هایش را دیدم، گریه کردم و خندیدم،

 چون مغبونی گوهر از دست داده حسرت خوردم، کودکی کودکم تمام شده و من همه وجودم، نفسم و قلبم را سپردم به دست دیگران،

 دیگرانی که با وسواس انتخاب کردمشان و نمیدانم ظرافت های روحش را درک میکنند یا نه،

 شخصیتش را گرامی می دارند یا نه، در شان انسانی کامل با او رفتار میکنند یا نه، باطن حرفهایش را می فهمند یا نه، شکننده بودن روحش را 

می فهمند یا نه...

 نکند حرفی بزنند و طوری رفتار کنند تا شخصیتش لطمه بخورد و آن طور که باید روحش رشد نکند....

و من می ترسم و می ترسم از روزهای دیگر

 از روزهای پریشانی بلوغ که روحش قصد اوج گرفتن دارد، 

از روزی که مستقل زندگی کند و

 من جای خالیش را تاب نیاورم، 

از روز رفتنم از دنیا که غصه بخورد و دیگر مادری نداشته باشد که نازش را بخرد و بارش را بکشد، 

از روزهای پیری اش که نمی دانم کسی هست که دستان پیر و رنجورش را بگیرد و هم پایش آهسته قدم بردارد. . . .

امانت معصوم خداوند را به خدا 

می سپارم



[ پنج‌شنبه 6 آبان 1395 ] [ 18:46 ] [ رضایی ]

عزیزدل مامان چند روزی هست که یه  مجموعه آموزش نقاشی برای شما گرفتم که باعث شده خیلی به نقاشی کشیدن علاقه پیدا کنی

و دیشب که برای افطار عمه سمیه جون همه رو دعوت کرده بود شما گفتی که میخوای نقاشی هات رو با خودت ببری اونجا و بفروشیشون !

پشت همه نقاشی ها امضای خودت رو زدی و قیمت نوشتی (اونم قیمت های میلیونی!!)

هر چی اصرار کردم که اجازه بده یادگاری نگهشون داریم فایده نداشت و شما تصمیم جدی گرفته بودی

خلاصه همه ی نقاشی هات فروش رفتن و پولشون رو ریختی توی قلکت

[ یکشنبه 7 تیر 1394 ] [ 02:05 ] [ رضایی ]

عزیز دل مامان امشب وقتی داشتی مسواک میزدی گفتی که دندونت درد میکنه و نمیتونی مسواک بزنی 

وقتی چک کردم متوجه شدم که کوچولوی مامان دیگه کم کم داره مرد میشه و دندون های شیریش داره میوفته

خلاصه کلی با هم خوشحالی کردیم و شاد شدیم

[ سه‌شنبه 2 تیر 1394 ] [ 01:59 ] [ رضایی ]

سلام پسر عزیزم

امروز دوشنبه ٣١خرداد شما رسما برای پیش دبستانی توی مدرسه ی مورد علاقه مون صالحین ثبت نام شدی 

ان شا الله که مرد کوچک من همیشه موفق و شاد باشه 

[ سه‌شنبه 2 تیر 1394 ] [ 01:57 ] [ رضایی ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:15 ] [ رضایی ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 1 مهر 1393 ] [ 07:36 ] [ رضایی ]

سلام پسر عزیزم

منو ببخش که کمتر فرصت میکنم برات بنویسم

مشغله ی کار و تحصیل و امورات روزانه مانع شده ،ولی سعی میکنم بین تمام این کارها هر وقت فرصتی دست داد بیام اینجا و خاطراتت.رو برات ثبت کنم☺️

دیروز ٣١ شهریور جشن ورود به مهدکودک شما بود

و امروز هم اولین روزی که شما مهد میری ، امیدوارم یه روز خودت خاطرات اولین روز ورود به دانشگاهت رو اینجا ثبت کنی  ان شا الله عزیزدل مامان

[ سه‌شنبه 1 مهر 1393 ] [ 07:25 ] [ رضایی ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 28 خرداد 1393 ] [ 04:19 ] [ رضایی ]



ساعت چهار  صبح از خواب بیدارم کردی و گفتی میخوای یه نقاشی بکشی برای برنامه ی نقاشی نقاشی!!

احتمالا داشتی خوابشو میدی نفسم!

اینم نقاشی که کشیدی و طبق فرمایشات شما باید همین الان ارسالش کنم برای شبکه ی پویا و برنامه نقاشی نقاشی



[ یکشنبه 18 خرداد 1393 ] [ 05:07 ] [ رضایی ]

اول خرداد ماه امسال شما تو مهد کودک هادی و هدی ثبت نام شدی برات از خدای مهربون بهترین ها رو آرزو میکنم و امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی ان شا الله عزیزم





اینجا آزمون ورودی مهد  رو از شما گرفتن 



اینجا هم داشتی آزمون تعیین سطح زبان میدادی




[ یکشنبه 18 خرداد 1393 ] [ 04:38 ] [ رضایی ]

   1    2    3    4    5      ...    11    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71084