X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بسم الله الرحمن الرحیم
وإِن یَکادُالّذینَ کَفَرولَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرٌلِلعَلمین 

شنبه برای اولین بار کوچولوی عزیزم رو گذاشتم پیش مامانم و با خواهرم  رفتم بازار برای

خرید یه سری چیزای تولد طاها جونم  ..وای خدا جون اگه بدونی چقدر سخت بود

  واسه اولین بار سه ساعت از عزیزترین موجود کوچولوی دنیا دور بودم . فقط خدا میدونه

همه حواس و فکرم پیش پسرم بود با اینکه مطمئن بودم مامان و خواهر کوچولوی

مهربونم از خودم هم بهتر بهش میرسن ولی با این حال  توی خیابون حتی یک ثانیه هم

از  فکرش بیرون نمی اومدم مدام فکر میکردم نکنه شیر بخواد نکنه دلتنگم بشه نکنه ..

خلاصه تا برگشتم خونه هزار بار زنگ زدم به مامان که از حال طاها بپرسم  بیچاره مامان

 نگرانیه منو که دیده بود طاها رو از بغلش زمین نذاشته بود حتی وقتی هم که طاها

جونم خوابش گرفته بود مامان اونو یک ساعت تو بغلش نگه داشته بود تا من برگردم .توی

بازار تا کسی به گوشی خواهرم زنگ میزد سریع ازش میپرسیدم کیه؟ کیییه؟ کیییییه؟

اونم کلی بهم میخندید و میگفت شدی مثل پدر اعتماد الملک  توی فیلم قهوه تلخ !! 


پ ن : نمیدونم چرا قالب وبلاگم نیست؟؟ 

[ جمعه 28 آبان 1389 ] [ 02:50 ] [ رضایی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71088